تبليغاتX
«*کشته مرده های رفیق*»
«*کشته مرده های رفیق*»

کسانی که تو رفاقت جون دادن

یا ابا عبدالله الحسین (ع)
                                                                                        عزاداری، احیاء خط خون و شهادت، و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است.
«اشك»، زبانِ دل است و «گریه»، فریاد عصر مظلومیّت.
رسالت «اشك»، پاسداری از «خون شهید» است.
عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند كه شمع محفل‏آرای خویش را یافته و از شعله شمع، پیراهنِ عشق پوشیده‏اند و آماده جان باختن و پرسوختن و فدا شدن‏اند.
عزاداری برای شهید كربلا، انتقال «فرهنگ شهادت» به نسلهای آینده است.
عزاداری، شور و عاطفه را از شعور و شناخت، بر خوردار می‏سازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه می‏دارد.
عمیقترین پیوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شكل می گیرد.
«منا» یك قربانگاه بود، و... «كربلا»، قربانگاهی دیگر تنها هاجر و ابراهیم نبودند كه «اسماعیل» را به «مذبح» آوردند، محمد و علی و فاطمه(ع) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند.
برای رسیدن به كربلا، باید اراده‏ای آهنین، قلبی شجاع و عشقی سوزان داشت و در این سفر، باید رهتوشه‏ای از صبر و یقین، پاپوشی از توكّل، سلاحی از «ایمان» و مَركبی از «جان» داشت، تا به منزل رسید، چرا كه راه كربلا، از «صحرای عشق» و «میدان فداكاری» و پیچ و خم خوف و خطر می‏گذرد.
زائر حسین(ع) باید تمثیلی از شداید و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خویش پدید آورد و كربلایش «كرب» و «بلا» باشد.
دانشگاه كربلا باز است و شاگرد می‏پذیرد، از هر جا كه باشد، هركه باشد...
محرّم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشه‏های مرده و افسرده و خوابیده، و شكوفایی غنچه‏های بسته بیداری و آگاهی و ایثار و فداكاری است.
محرّم، وجدان همیشه بیدار تاریخ، و گلوی هماره فریادگر زمان است.
محرّم، ماه پاسداری از حرمت انسان است.
محرّم، حریم ایمان و حصار قرآن است.
محرّم، اهرم حركت دهنده انسانها و پدیدآورنده شورشهای شیعی و نهضتهای علوی و قیامهای مكتبی است.
حسین(ع) پیامهای شفابخشش را، همه ساله بر بالهای سرخ شهادت می‏نویسد و پیكهای رهایی را بر موجهای محرّم و عاشورا سوار می‏كند.
كلاسهای كربلا - كه در همه جاست - حتی بدون یك روز تعطیلی، به من و تو و به همه آنانكه به نجات «انسان» می‏اندیشند، می‏آموزد. چرا كه : هر روز عاشوراست و هر جا كربلاا
«غدیر علی»، «حرای محمّد» است، در جلوه‏ای پس از بیست و سه سال.
«عاشورای حسین»، دادخواهی غدیر علی(ع) است، پس از نیم قرن مظلومیّتِ حقّ.
«عاشورا»، سقّای تشنه كامانِ عزّت است،عاشورا، انفجاری از نور و تابشی از حق بود كه بر «طور» اندیشه‏ها تجلی كرد و «موسی خواهان» گرفتار در «تیهِ» ظلمت را از سرگردانی نجات بخشید.
عاشورا درخششی بود كه در دل دشمن، ترس ریخت و در دل دوست، امید آفرید و مردگان را بیدار ساخت و غافلان را به هوش آورد و «شب» را تا پشت دروازه‏های شهر شرك و قلعه نفاق، تاراند.
گرچه در آن نمیروز سرخ، در آن صحرای آتشگون، در آن كربلای «آزمایش»، قیام قیامت در خون نشست، ولی فریاد رسایت در عمق زمان برخاست.
ای حسین!... گرچه در آن «نینوا» نای حقیقت‏گوی تو را بریدند، امّا ... نوای «حق، حقِ» تو در تاریخ، همچنان ماندگار شد و جاودانه ماند.
ای حسین! كربلای تو، انقلاب آموز و انسان‏ساز نسلها و قرنها و سرزمینها بود و عاشورای تو، بارور سازنده لحظه‏ها و روزها و سالها.
حسین(ع) مرگ را «پل عبور» به آخرت می‏دانست و «بقا» را در «فنا» می‏جست و «پیروزی» را در «شكست»! «زندگی» را در «مرگ» می‏دید و «ماندن» را در «رفتن» و «حضور» را در «غیبت» می‏شناخت و «شهادت» را حضور جاودانه در تاریخ می‏دانست و مرگ را برای فرزندان آدم، همچون گلوبندی زیبا برسینه دختری جوان، شایسته می‏دید.
حسین(ع) شناگر دریای خون بود و رهپوی وادی عشق. و در قربانگاه خود، در آخرین لحظات نیز، سرود توحید و رضا خواند.
حسین(ع)، كربلایی نیست، جهانی است.
حسین(ع)، هم «راه» است و هم «راهنما». هم كاروان است و هم قافله سالار.
حسین(ع)، كشتی نجات و مشعل هدایت است.
هنوز هم بشریّت، تشنه درسهای «مكتب عاشورا»ست، مكتبی كه الفبای آن، فداكاری، جانبازی، خلوص و خدامحوری است.
حسین(ع)، چشمه‏ای از حقیقت و حرّیت است كه تا ابد كام تشنگان آزادی را سیراب می‏سازد

ناقوس دلنشین کربلا از ازل تا ابد نواخته خواهد شد

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در یکشنبه 1387/10/08 | موضوع:
کاش می شذ برگردی

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ...

 

شايد خطا كردم ... 

و تو بي آن كه فكرغربت چشمان من باشي ... 

نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي ... 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ...

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت ... 

و بعد از رفتنت ... 

رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد ... 

و گنجشكي كه هر روز ...  

از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت ... 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد ... 

و بعد از رفتن تو ... 

آسمان چشمهايم خيس باران بود ... 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد ... 

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت ... 

كسي حس كرد ... 

من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد ... 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ... 

و من با آنكه مي دانم ...

تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد ... 

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ... 

ای کاش می شد برگردی ... 

    ای کاش ... ...

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در یکشنبه 1387/09/17 | موضوع:
در گیر....



بـاز هـم در گیر و دار قافـیه، لـبریز از یـک حس زیـبا می شــوم

باز هم در یک شــب سنگین و سرد، تا سحر پاپیچ رویا می شوم

باز هم چشمان خیس و خسته ام، مست از حس غمناک غزل

می نشـیند روی یک بیت اسیر، بی صدا هم رنگ دریا می شوم

موجهایم رج به رج در قلب شب، می نشیند روی شنهای کویر

راوی دل واژه هـای قـاصــدک، قـاصــد دنـیـای بـالا می شـــوم

گــوشـه ی دنـج دعـای نـیـمـه شـب، پشت گـریه، پـشت تـب

در کـنار خــواب دیـدار و قــرار، لابـه لای خــاک پـیـدا می شـــوم

ردپای پلکهایت روی عکس، یادگـاریـست از اشکهای بی صـدا

تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم

سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد

تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم

آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس

خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم

من مسافر هستم و چشم انتظار، منتظر هستم مثل قاصــدک

خون دل خوردم در عین سکوت، در غروب عشق سودا می شوم

مـنـتـظـر مانـدیـد تـا تنـها شـوم، مـنـتظـر مانـدیـد تـا دیـوانـگـی

زیر پـرچـین غزل دفنـم کنـید، من دوباره صــبح احـیا می شــوم

آخرین بیت غزل هم سر رسید، آخرین نقطه سر آغاز من است

دستـهایت را مگـیر از دسـت مـن، بـی حضور تو تنـها می شــوم




نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در پنجشنبه 1387/07/18 | موضوع:
دانستنیها....
آیا میدانستید فیل در یک شبانه روز فقط سه و نیم ساعت میخوابد ؟
آیا میدانستید 1.7 ملیون نوع مختلف پرنده در جهان کشف شده ؟
آیا میدانستید جرم زمین شش هزار ملیارد ملیارد تن است ؟
آیا میدانستید یارد برابر 44 _91سانتی متر است ؟ یارد یک واحد اندازه گیری هست که در انگلستان مورد استفاده قرار میگیرید ـ
آیا میدانستید جاذبه خورشید تا هفتاد و پنج ملیارد کلیلو متر اثر دارد و هرگز صفر نمی شود ؟
آیا میدانستید قدیمیترین سلسله پادشاهی بر مسند قدرت باقی مانده پادشاهی جاپان می باشد که از هزار و پنجصد سال پیش بر مسند قدرت بودند و در حال حاضر یکصدوبیست و پنجمین پادشاه از همان خاندان بر مسند قدرت می باشد؟
آیا میدانستید : در جهان بیست و پنج ملیارد بمب اتم وجود دارد یعنی اینکه برای هر نفر در دنیا بیش از چهار تن بمب اتمی میرسد ؟
آیا میدانستید : که 8800 نژاد مختلف مورچه در جهان وجود دارد و تعداد تمام مورچه های جهان به یک ملیون ملیارد میرسد ؟
آیا میدانستید : تخم شتر مرغ یک و نیم کیلو وزن دارد ؟
آیا میدانستید : پنگوین نر میتواند ماهی را در معده خود بیش از یک هفته بدون اینکه هضم کند نگاهدارد و هر موقع لازم شد مقدار از آن را بالا بیاورد و به بچه خود بدهد ؟
آیا میدانستید : در در کف بحر هند سیماروقهای پیدا کردند که 430 هزار سال عمردارند؟
آیا میدانستید : که در بدن انسان سی هزار ژن متفاوت وجود دارد پیشتر ها دانشمندان فکر میکردند که بیش از صد هزار ژن وجود دارد ؟
آیا میدانستید :در سال 2004 م تولید هروئین در افغانستان به 4200 تن رسید ؟
آیا میدانستید : طبق نظریه دانشمندان تا پنج ملیون سال دیگر قاره اروپا به قاره افریقا می چسپد ؟
آیا میدانستید : سگ های آبی بهتریم شکارچیان استند ؟
آیا میدانستید : که رعد و برق هوای اطراف خود را تا سه هزار درجه سانتی گراد گــرم میکنـــد ؟
آیا میدانستید : زمین روزانه 126 بیلون اسپ بخار انرژی از خورسید در یافت میکند ؟
آیا میدانستید : قطر یخ در قطب شمال به سه هزار و هفتصد متر میرسد ؟
آیا میدانستید : که فنلندی ها در دنیا بیشترین قهوه را می نوشند ؟ آنها بطور متوسط سالانه بیش از هزار و ششصد پیاله قهوه می نوشند ـ
آیا میدانستید خوردن قهوه برای دندانها مفید است و از جرم گرفتگی جلو گیری میکند؟
آیا میدانستید : که در تایوان پشقابهای گندمی درست می شود و افراد بعد از صرف غذا پشقابهای شانرا هم میخورند ؟
آیا میدانستید : 55 فیصد حوادث هوائی در زمان نشستن طیاره و سی فیصد در وقت پرواز طیاره رخ میدهد ؟
آیا میدانستید : 200 هزار تن مواد بیکاره رادیو اکتیف در جهان وجود دارد که آنها را ذخیره کرده اند و نمیدانند با آنها چه کنند ؟
آیا میدانستید : که پلنگ میتواند با سرعت یکصدو ده کیلومتر در ساعت بدود البته میتواند این سرعت را تا هشتصد متر حفظ کند ؟
آیا میدانستید : که ببر میتواند بزرگتر از شیر باشد یک ببر بالغ میتواند تا سه متر طول و بیش از سه صد کیلو وزن داشته باشد در مقابل شیر تا دونیم متر طول و تا دوصدو پنجاه کیلو وزن داشته باشد ؟
آیا میدانستید : تیل را در اعماق دو تا چهار کیلو متر ی زمین یافت ؟
آیا میدانستید : که طوطی چرچیل صدر اعظم سابق انگلستان تا هنوز هم زده است ؟ این طوطی یکصدو پنج سال عمر دارد ـ
آیا میدانستید : جو خورشید سه صد برار گرمتر از سطح خورسید است ؟
آیا میدانستید : سرعت صوت در فولاد چهارده مرتبه بیشتر از سرعت صوت در هوا است ؟
آیا میدانستید : جوجه زرافه در هنگام تولد صد کیلو وزن و تقریباً دو متر قـــد دارد ؟
آیا میدانستید : بین جانوران بدون ستون فقرات گروهی استند که خون شان ابی رنگ است ؟
آیا میدانستید : که گندم بیشت از هز گیاهی در جهان کشت میشود و بیشتر از هفتصد سال است که در جهان کشت می شود ؟
آیا میدانستید : که وزن زمین 5972 تریلیون تن می باشد ؟
آیا میدانستید : که برای تولید یک کیلو زعفران بیش از هشتاد و پنج هزار گل زعفران و بطور متوسط سیصدو هفتاد ساعت کار مورد نیاز است ؟
آیا میدانستید : محققان میگویند افرادی که شبها کمتر از هشت ساعت می خوابند بیشتر از سایر افراد با خطر مرگ ناگهانی مواجه هستند ؟
آیا میدانستید : که هر هکتار جنگل قادر است بیش از پنج تن گوگرد و غبار هوا را جذب کند ؟
آیا میدانستید : که سرعت آب دهانی که هنگام عطسه از دهان خارج میشود حدود 120 کیلو متر در ساعت است ؟
آیا میدانستید : اثر لب و وزبان هرکس مانند اثر انگشت او منحصر به فرد است ؟
آیا میدانستید : که انسان سالانه بیش از ده ملیون مرتبه پلکک میزند ؟
آیا میدانستید : مرد ان زود تر از زنان لاغر می شوند علت این امر غلیظ تر بودن چربی زنان از چربی مردان است ؟
آیا میدانید کبوتر تنها پرنده ایست که با مکیدن آب می نوشد پرنده گان دیگر برای قورت کردن آب مجبور اند سر شان را بالا بگیرند ؟
آیا میدانستید : در بدن انسان صد بلیون سلول وجود دارد ؟ صد بلیون برابر است ده بتوان چهارده ـ
آیا میدانستید : در سویدن نزدیک به یک ملیون سگ خانگی وجود دارد با این وصف جمیعت نفوس سویدن فقط نه ملیون است
نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در سه شنبه 1387/05/08 | موضوع:
بخوان ...
اقراء باسم ربک الذى خلق ، خلق الانسان من علق ، اقراء و ربک الاکرم الذى علم بالقلم ... بخوان ... !
خدایت زمانى تو را فرمان خواندن داد که سیاهى جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده بود .
زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که شب دیجور، براى فرار از سیاهى خویش به دنبال روزنى مى‌‏گشت .
زمانى که شکواى سبز درختان و گلایه ‏هاى زلال آبشار و اشک حسرت ابرهاى غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ‏ترین تسبیح را با خدا مى ‏گفتند.
معشوق زمانى تو را فرمان خواندن داد که معصومانه ‏ترین فریاد انسان از پاهاى جستجوگر تاول زده‏اش قلب سخت ‏ترین صخره ‏ها را مى‏لرزاند.
معبود زمانى تو را دعوت به خواندن کرد که گوش دل تمامى محرومان تاریخ در انتظار شنیدن کلام تو لحظه مى‏شمرد.
تو زمانى لب به اجابت گشودى که فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان کفر زمین نبود.
معشوق لحظه ‏اى تو را یافت و برگزید که در جستجوى ظرفى به گنجایش بى نهایت، گل تمامى آدمیان را با محک علم لایتناهى خویش آزموده بود.
و تو که با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم مى‏ زدى و کشتى جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهاى همیشه، بادبان مى ‏کشید.
تو که با خواندنت شکوفه‏هاى امید را بر شاخه درخت وجود مى‏نشاندى، تو که با خواندنت عشق را جان دوباره مى‏بخشیدى.
تو که با خواندنت ایثار را توان ایستادن مى‏دادى.
تو که با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت « نه توى» جهالت بیرون مى‏کشیدى.
تو که با خواندنت غبار کهنه از چهره درد آلوده مستضعفین جهان مى ‏تکاندى و رمق در پاهایشان مى‏ ریختى و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان، تو که با خواندنت مشیت بالغه‏ى خداوندى را پاسخى عارفانه مى ‏گفتى.
طبیعى بود که تأمل کنى و بلرزى آنچنانکه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند.
طبیعى بود که عرق پیشانى تو را بالهاى تواضع جبرئیل بروبد.
طبیعى بود که فلق، سرخى آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا که تو تنها براى آن زمان و مکان نمى ‏خواندى.
نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در شنبه 1386/07/28 | موضوع:
داستان

 

از پنجره باد ملایمی موهای دخترکان را می رقصاند. سر بچه های کلاس پایین بود و مشغول نوشتن بودند. فضای کلاس پر بود از زمزمه ی کودکان. نور دل چسب آفتاب اوائل پاییز ردیف نیمکت های کنار پنجره را پوشانده بود و باد، باد ملایم هرازگاهی بر سر و گردن دخترکان سر می خورد، می لغزید، موهايشان را آشفته می کرد و تمام ورق ها را به هم می ریخت. پاک کن دختر عینکی که به گردنش آویزان بود دائم به جامیز گیر می کرد و دستان کوچک بغل دستی اش نخ پاک کن را از گردن میخ بیرون می کشید. در نیمکتی دیگر دو همکلاسی با احتياط زیر میز عکس های آدامس را به هم نشان می دادند. در ردیف دوم دو دختر دایم به دفتر یکديگر نگاه می کردند و بر سرعتشان در نوشتن می افزودند. دختری دیگر زير ميز خوراکی می خورد و بغل دستی اش مواظب معلم بود که دفترها را ورق می زد.
تمام اين لحظات در کلاسی می گذشت که او در آن تنها در خیالات خود غوطه ور بود. گاهی مداد آرام در دستش می چرخید، جلو و عقب می رفت، زیر دسته ای از موهای دختر نیمکت جلویی قرار می گرفت، آن ها را بلند می کرد و در هوا رهایشان می ساخت. گاهی هم گوشه ی دفترش را خط می کشید. خط های درهم و آشفته، درست مثل موهای سرش، درهم، کوتاه و تنک. چهره اش قشنگ بود، اما از بلندی پیشانی و کم پشتی موها بيشتر به پسربچه ها می مانست و او دوست داشت همواره طنازی دخترانه ای داشته باشد. موهای بلندش را در باد شانه کند و موقع دویدن در هوا رها سازد. می خواست هنگامی که در ماشین باد موهای تنک اش را آشفته می سازد حس کند که لحظه ای بیش به پرواز نمانده، ولی موهای وزکرده و کم پشت اش هیچ گاه بلند نشده وهيچ گاه به راه هیچ شانه ای نخوابيده بود. هر روز صبح با مشتی آب آن ها را خیس کرده و با شانه به جانشان می افتاد، اما به محض این که در کلاس با تردید روسریش را برمی داشت، آنها خشک شده و به هم ریخته بودند.
****

زنگ کاردستی و هنر بود. همه ی بچه های کلاس مشغول درست کردن روزنامه ی دیواری بودند. فضای کلاس به شور کودکانه ای آمیخته بود و تنهایی و خجالت دخترک کم مو در انبوه شعف کودکان دیگر گم شده بود. هنوز نگاه خیره اش به موهای لخت و روبان بسته ی دختر نیمکت جلویی بود. با انگشتانش ، به آهستگی، آن ها را لمس کرد، چند تاری از آن ها را برداشت و به صورتش چسباند، چشمانش را بست و آن ها را بویید و بعد به آهستگی رها کرد. با نوک قيچی دسته ای کوچک از موهای دختر نیمکت جلویی را بلند کرد. کاغذ رنگی که در دستش بود کنار گذاشت. با دست ديگر پيشانی و سر خود را لمس کرد. در چشمانش برقی جهید. دسته ی قیچی را جمع کرد. تارهایی از موی دختر نیمکت جلویی را پیش پایش ديد.
****
فردا صبح هنگام آمدن به مدرسه مرد سلمانی او و برادرش را صدا زد. پسر رفت و مابقی پول اصلاح سر خواهرش را با ماشين نمره ی يک گرفت. بعد از آن ديگر دختر روسريش را در کلاس باز نکرد. کسی هم اصراری بر اين کار نداشت.

 

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در چهارشنبه 1386/05/31 | موضوع:
مناجات

 

خدایا! دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت،


خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من

با تو باشم.تو که خود هستی!مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا

همه چیزها آبی نیست،اگردنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی،

یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،

اگر هوای دلم را ابری کردند،

تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی

خواهد کرد،

خدایا! پس هیچگاه مرا از یاد خودت غافل نکن چون اون وقته که دوباره غم

پیشم میاد.

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم

اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی....

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در یکشنبه 1386/05/07 | موضوع:
تغیر قالب
سلام

ما تصمیم گرفتیم که قالب وب لاگ رو عوض کنیم و به نظر شما احتیاج داریم واسه همین عکس قالبها رو میزاریم تا شما هم نظر بدین و بگین کدوم قالب بهتر و برای چی

ممنون از نظرات سازندتون

1

 

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در چهارشنبه 1386/03/30 | موضوع:
سلام

این عکس رو ببینید که نوشته نوشته توسط علیرضا و حسین ولی تا حالا شما علیرضا  ندیدین که نظر بده (شاید بعضی ها دیده باشن) چون من وقت نمیکنم همکار (پسرعمو) حسین زحمت این کار را میکشد ولی منم هستم و شاید ۶۰  ۷۰  ٪  نوشته ها از من باشه من بیشتر با آی دی کار میکنم

اینها هم آی دی های من خوشحال میشم اد کنید

x63n
a_eng_13
lvlr3001

حالا این رو حتما بخون دوست من

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
()()()()()()()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()()()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در چهارشنبه 1386/03/09 | موضوع:
گفتم
گفتم ، گفتی و اشک ریختیم...
گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری
گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری!
سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس……
گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !
گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم
شکست،
گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و
اشک ریختم!
گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!
گفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .
گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.
گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد!
و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او
باشد!
گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!
گفتی که آغوشم را میخواهی ، گفتم که منتظر بمان عزیزم!
گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!
گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش
نیست!
گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست
گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم
چیزی نگفتی و سکوت کردی !
گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد!
و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی و با بغض و
صدای آهسته گفتی که من نیز تو را دوست می دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبانم
نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد!

Alireza

نوشته شده توسط علیرضا ، حسین و رفقا در چهارشنبه 1386/02/19 | موضوع: